چیزی شبیه دروغ سیزده(سیزده بدر) خودمون.برای اینکه صورت دروغگو پیدا
نباشه همه ماسک می زنن.بالماسکه هم از همین جشن باستانی
گرفته شده و بعدها هر جشنی که همه میخواستن ناشناس باشن.
به طراحی امروزی این ماسک ها نگاه می کنیم.





می بینید که ماسک ها سنتی مونده و هیچ تغییری نکرده.
دنیای بهتری داشته باشیم
ژیلا
سال نو.تکنیک ترکیبی-۲۵در۲۵سانتی متر

حوض و بهار و حیاط-تکنیک ترکیبی-۲۵در۲۵سانتی متر
به روزم http://laklak.pib.ir/
http://www.jilaflor2.blogfa.com/
یک سایت هنری خوب http://www.deviantart.com/
خوب باشید و دنیای بهتری داشته باشید
ژیلا

گذاشته بودم..............ژیلا
پیش گو-۱۰۰در ۱۲۰ سانتی متر-رنگ روغن


پرنده ی بهار-۷۰در۹۰-رنگ روغن
به روزم http://jilaflor2.blogfa.com/
..................................................................................................................
هنر خیابانی در همه جای جهان و سالهای سال است که دیده شده. اگر از کارناوال ها و سیرک ها
و معرکه گیری ها و همینطور نقاشی های معابر و مجسمه و تندیس بگذریم...ولی هنرخیابانی
در این قرن مفهوم دیگه ای پیدا کرده.اجراهای زنده ی موسیقی و تاتر در خیابان ها همینطور هنر های
مفهومی و ترکیبی با کمک گرفتن از تاتر و نور و موسیقی....نقاشی های تزئینی دیواری و دیوار نگاری
یا گرافیتی.وقتی هنر به خیابان کشیده میشه هدف اطلاع رسانی عمومی به قشر متوسط جامعه اس.
دیوار نگاری هنری ممنوع در همه جای دنیاست.چون هنر اعتراض وبه قشر تحت فشار مثل اقلیت ها و
مها جرین .......تعلق داره.طبعا این هنر باید با کمترین وسیله و بیشترین سرعت و بهترین
و تاثیر در تاریکیشب و چند نفری انجام بشه...
نمونه های ایرانی متاسفانه با حروف انگلیسیه و تاثیرش کمتر.
چون در صورت فارسی نویسی به شعار نویسی تعبیر میشه و در صورت دستگیر شدن
جرم سیاسی به حساب میاد......ضمنا بسیاری از نقاشی های خیابانی مجاز و تزئینی
هستن من از هر دو نمونه گذاشتم و تشخیص رو میذارم به عهده ی خودتون.....ژیلا







روانشناسان معتقدند کودکان اینگونه نقاشی ها را که ما برایشان تصویر
می کنیم دوست ندارند.آنها به خاطر عدم توانایی در نقاشی ای گونه
می کشند.در واقع ما در حسرت کودکی از دست رفته ی خودمان است
که برای آنها این گونه تصویر گری می کنیم. این نقاش را نمی شناسم
اگر کسی نامش را می داند خوشحال می شوم برایم بنویسد........ژیلا




ژازه طباطبایی رو وقتی شناختم که دانشجو بودم و کتابش رو
خریدم ۱۵۰۰ریال...با این کتاب وارد جهان تازه ای شدم.هنوزم دارمش.
هرگز فکر نمی کردم روزی درباره ی مرگش بنویسم...و از این بابت
سخت متاسف و غمگینم.
* * *
ژازه طباطبایی ۱۳۰۹-۱۳۸۶
نقاش- مجسمه ساز- شاعر
تاسیس اولین گالری در ایران به نام گاری هنر جدید
مبتکر مکتبت نقاشی سقاخانه
....................................................................................................
اولین داستان خود را بنام «شن و نی» در دوازده سالگی نوشت و سپس به دیگر رشتههای هنری دست یازید.
نمایشنامه هایی مانند «شکوفههای پژمرده»، «لرد چی چی یانف»، «جای پا» و «آقاموچول» را نگارش کرده و خود نیز کار گردانی کرد و در «کانون پیشاهنگ» به روی صحنه آورد. در سال ۲۵ داستان «پسر کوچک» را چاپ نمود.
در سال ۱۳۲۹ از هنرستان هنرپیشگی دیپلم گرفت و اولین نمایشگاه نقاشی خود را که نقاشیهایی با سبک مینیاتور بودند برپا کرد.
در سال ۱۳۳۳ در رشته کارگردانی و مبانی تاتر دانشکده ادبیات ایران شاگرد اول شد و نمایش «پیراهن ملوانی» را به صحنه آورد.
در سال ۱۳۳۹ دوره نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا بهپایان رساند و نگارخانه «هنر جدید» را بنیاد نهاد که اولین گالری در ایران بشمار میرفت.
* * *
اين هنرمند نقاش و مجسمهساز 77 ساله كه از نيمهي آذرماه بهدليل آسيبديدگي از ناحيهي لگن در بيمارستان بستري و مورد عمل جراحي قرار گرفت، پس از پايان دورهي نقاهت از يك ماه پيش به آسايشگاه سالمندان فرزانگان منتقل شد، اما در پي مشكلات ناشي از بلعيدن غذا به خونريزي معده دچار و از حدود 10 روز پيش به بيمارستان عيوضزاده و در پي آن، به بيمارستان آتيه انتقال داده شد.
طباطبايي كه نوشتن را از 12سالگي آغاز كرده، تاكنون بيش از 40 جلد كتاب شامل داستانهاي فولكلور، رمان، شعر، نقدهاي هنري و نمايشنامه منتشر كرده است.
وي پيش از ورود به دانشگاه، يك روزنامه را هم منتشر كرد، پس از آن به كارگرداني، هنر دراماتيك، باله و نقاشي و مجسمهسازي علاقهمند شد.
طباطبايي پايهگذار و مدير گالري هنر مدرن ايران "هنر جديد" است. آثارش در استراليا، چين، انگليس، فرانسه، آلمان، يونان، هند، ايران، ايتاليا، موناكو، اسپانيا، سوئد، تركيه، آمريكا و يوگسلاوي نمايش داده شدهاند.
همچنين آثار وي به جشنوارههاي پاريس، سن پائولو و جشنواره دوسالانه ونيز رفته و بيش از 10 جايزهي جهاني را دريافت كرده است.







نوشتن در چنین اوقاتی سخت است...یا شاید برای من...نمی خواستم ساده
بگذرم....ولی ناگهان هم نمی توانم تحلیلی ،نقدی،نظری بنویسم....چون غافلگیر
شده ام.....متاسفانه فقط باید بگویم....روحش شاد...و این خیلی کم است،میدانم
* * *
سرما و مه خاکستری حاکم بر این نقاشی ها به تو یقین می دهد که با دنیای نقاشی از منطقه ای سرد سیر قرار است آشنا شوی.
سام وبر(sam webe r)-آلاسکایی-بزرگ شده ی بروکلین و ساکن نیویورک.
آدم هایش از جنس طبیعت اطراف شان هستند.بیشتر زنان را می کشد شاید چون زن و طبیعت هردو بارورند. موها وپوست ها از جنس درختان اند.هم رنگ شاخ و برگ اند.هم رنگ حیوانات حتی.مه شدید و وهم آور، کابوس های نه چندان ترسناک.
چشم های آدم هایش خواب اند در بیداری. دارند توی خواب راه می روند انگار.این منطقه ی سرد سیر و مه آلود طبعا فرهنگی پر از خرافات و اشباح و باورهایی دارد که زاییده ی توهم مردمی تنهاست با فاصله ی زمانی و مکانی زیاد از هم.
درختی اگردر این نقاشی هاست بی برگ و بار است. آدم هایش پریان جنگل یا روح برگ و چوب اند.
از قلم نمی اندازم که در فرهنگ شرق ما با آفتاب سوزان و جنگل ها ی انبوه و دریاها ی پر موج و دشت های وسیع چنین توهماتی فراوان است...حتی فراوان تر.پر نقش و رنگ نه اینگونه کم رنگ و خاکستری.پیداست این اوهام از گرما و آفتاب شرقی ما چقدر دور است.
سام وبر در نیویورک شروع به نقاشی کرد.تولدش را نتوانستم پیدا کنم.او تصویر گر نشریات زیادی است مثل نیویورکر- نیویورک تایمز- پنگوئن و......










به روزمhttp://laklak.pib.ir/
به روزمhttp://jilaflor2.blogfa.com/

یک طلوع دیگر
یکی بود یکی نبود.زیر این آسمون هفت رنگ،یه خروس سفید بود با شاخ های طلایی.
خیلی ام بزرگ و قوی بود.
اون موقع ها اژدها یه مارمولک ترسو بود به اسم «قو».هیچی دیگه قو انقدر برای خروس گریه زاری کرد تا برای یه شب شاخ های طلایی رو قرض بگیره و شجاع و بزرگ بشه.
قرار گذاشتن فرداش سر طلوع آفتاب قو شاخ هارو پس بیاره.
ای دیگه روزگار...............قو با شاخ ها شد اژدهای آتشدار و خروس کوچیک و سبز و نارنجی شد و تاج و غبغب سرخ درآوورد.
فرداش سر طلوع ،قو یا همون اژدها نیومد.هی خروس صداش کرد:«قو قو قوقولی قو....»
ولی هنوزم که هنوزه قو نیومده که نیومده.
بزرگواران-رنگ روغن-۵۰در۸۰
......................................................
لک لکی بر دیوار خانه ام...به روزه...ژیلا
به پیشنهاد دوستی گاهی از دیگران نقاشی میذارم
لک لکی بر دیوار خانه ام به روزهhttp://laklak.pib.ir/
......................................................................
این نقاشی ها از آرمان مهدوی جوان ۱۷ ساله اس که
زمونی من مکاتبه ای باهاش طراحی کار می کردم
از وقتی باهاش کار نکردم یه همچین نابغه ای از آب در اومد![]()




روزنگاری می کنم در وبلاگی از آفتاب لاگ
اسمش رو گذاشتم(لک لکی بر دیوار خانه ام)
طبعا روزنگار رو باید تند تند به روز کنم..بهم سر بزنید که اونجا تنهام
خوب باشین........ژیلا

دوستان عزیز
این نقاشی ها حاصل سالها مطالعه ی من در باب اساطیر و افسانه هاست...وچون تخصصم در هنر
کودکان است آنها را از دید کودک درون نقش کردم.....خوشحال میشم شما و همراهان عزیزتون رو ببینم.
در صورتی که آمدید و نبودم حتما در دفترم وبلاگ و ایمیل تون رو بنویسید.پس دیدار ما در گالری مهروا
افتتاح:جمعه ۲۰مهر ساعت۵تا۹ عصر و نمایشگاه تا ۲ آبان در همین ساعت ادامه دارد
به امید دیدار......ژیلا



اینم آدم برفی منه....اینجام سرزمین بازیچه های منه
میدونم یه کم عجیب غریبه که اینجا دریا بنفشه و زمین نارنجی
وبرفم اصلا سفید نیست .....ولی خب دیگه به جاش از آسمونش
آدم برفی میباره....۵۰در۷۰ رنگ روغن
غول گاوسر و درخت زندگی هزاران سال در نبرد بودند...
تا اینکه جوجه ی درخت زندگی از آشیونه افتاد زمین......حالا
یکی باید نجاتش می داد و اون کسی نبود جز
گاوسر دوست قدیمی که اونقدرهام بداخلاق نیست
آخه اون میگه:بچه باید پیش مادرش باشه....
پایان نبرد ۹۰در۱۲۰ و رنگ روغن

عروسک من
کاش عروسکم رو پیدا می کردم که بچگی مو پیدا کنم.
عروسک من ،می شد بچه ام و من مادرش.وقتی بازی و قصه
خسته ام می کرد،عروسکم می شد بالش.سرمو میذاشتم روی
ابرهای آسمونش و می رفتم به خیال های دور؛اونم یه چشمش رو
می دوخت به خورشید.بعد نصفه صورتش مث چمنزار سبز و خنک
می شد.
عروسک من 100در90 سانتی متره.پاهای بزرگ و سفیدش،مث کوه های برفی،سرده.
آمدی
اون توی کتابخونه آشیونه کرده بود.
وقتی کوچیک بود،زرد بود.کم کم پشت اش پرهای قرمز در
اومد و نگاهش مهربون شد.گاهی آواز میخوند و اون آدمه
دستشو میزد زیر چونه اش و گوش می کرد.وقتی حسابی به هم
عادت کردن،یکهو پرنده پرید و رفت.
آدمه هی چشم دوخت به سیاهی شب.دنبال زردی و قرمزی اون
گشت.انقدر که چشمای خودشم اون رنگی شد
تا يه شب بارونی که سر تا پاش ابری شده بود مث
آسمون......و مث همیشه یه دستش رو بالا گرفته بود......پرنده اومد.
گرمای سبز
تا حالا انقدر گرم ات شده که ببینی رنگت داره می پره؟بعد زرد بشی؟
بعد سفید بشی؟سفیده سفید؟
این بچه ی سفید من از گرما س که مث(( از ما بهترون))سفید
شده.انقدر گرمش شده که دیگه خورشید براش سرده.سرد مث دشت
های سر سبز.
از خونه اش آتیش می باره.پنجره اش شده مث آفتاب،زرده زرد.
پس تا حالا انقدر گرم ات شده که این بچه ی یک متری و رنگ روغنی
رو بتونی حس کنی؟

جشن تولد
بعد میشه شونزده سالت،بعد و بعدتر و بعدترها میشه نود سالت.
فقط من دوست ندارم،حتی ماهی هام دوست دارن براشون تولد بگیریم.
دوست دارن به جای بادکنک،حباب های رنگی و جلبک و شقایق دریایی بزنیم ته دریا؛یا لااقل ماهی من دوست داشت.منم براش تولد گرفتم؛توی یه بوم 90در70 سانتی با رنگ روغن.
خیلی خوشحال شد؛از چشماش پیداس.ولی حباب رنگی پیدا نکردم؛بادکنک زدم.
پری دریایی اومد براش آواز خوند:«هرگز تو را ندیده بودم وقتی در حبابی بدنیا آمدی...............هرگز تو را نشنیده بودم وقتی طعمه ی قلاب شدی...............هرگز فراموشت نمی کنم تا در تنگ بلور اسیر نشوی».
ولی الان «جشن تولد» رو ندارم؛نمیدونم ماهی من کجاس.گمونم رفت دنبال ماهی سیاه کوچولو.....یعنی امیدوارم رفته باشه.

آزادی...............یعنی آزادترین؟مث یه پروانه؟؟ میشه مام پروانه بشیم؟؟؟
ولی همه اش که این نیست؛حتما بچه ها ما رو توی کف دستاشون زندونی میکنن.
پروانه زندونی بوده که حالا آزادترینه؛توی شکم «مادر جهان» بوده.همون شیر بالدار بارور؛پروانه اونجا از پیله در اومده و زنده مونده ؛تا یه روز ،یه بچه،ازش پرسیده:«چرا اینجایی؟من بدنیا اومدم.......تو هم بیا».
این شد که شکم «مادر جهان»باز شد و با پروانه ،زندگی و آزادی
و آزادترینی،اومد به جهان.برای همینه که ما همه مون دنبالش می گردیم؛
آخه آزادی مث یه پروانه، همه اش از یه گل میره به یه گل دیگه و
همه اش میگه:«گلی نیافتم».
نگفتم که آزادترینم 50در100 سانتی متره و معلومه دیگه با رنگ روغن
به دنیا اومده.