
هلال
فکرمو جمع و جور کردم.به هلال ماه خیره شدم.
عجب بچه ی شیطونی،رفته نشسته روی ماه.
وقتی بچه بودم،دوست داشتم روی ماه راه برم،لی لی کنان راه برم..
خب نشد،نمیشه. راستی،مراسم چی شد؟مراسم آشنایی؟
یه دفتر برداشتم.نوک چند تا خودکارو امتحان کردم تا یکی برداشتم.
لباسم حتما بایدبنفش باشه،که هست.فکر کردم،خوبه فال بگیرم.
دست بردم به کتاب های شعرو یکی شو با چشم بسته باز کردم.اومد:
((دست هایم را در باغچه می کارم.......سبزخواهد شد........میدانم))
یه کتاب دیگه برداشتم و باز کردم.اومد:«بی زحمت برام یه بره بکش».
خروس باغ روبرو میخونه؛گنجشک ها تو باغچه دارن
خرده نون هایی روکهمن براشون ریختم،با سروصدا میخورن؛
هنوزم صدای دزدگیرهای ماشین هادر نیومده.
روی جلد کتابی که روبرومه،دیو سفید بالای دست های رستم
به هوا رفته و داره شکست میخوره.
پس همه چیز خوبه و مراسم آشنایی رو شروع میکنم.
«هلال» رو با رنگ و روغن کشیدم.90در120 سانتی متره.
زرد شماره ی ۱۳ استفاده کردم؛هیچ وقت دوست نداشتم بگم 1+12
بچه هه یه هلالم گرفته تو دستش.عجب کار معرکه ای کرده.
کاشکی منم پهلوشنشسته بودم.شاید میذاشت منم به هلال دست بزنم.
اگه گفته بودم همیشه دلم می خواست،شاید میذاشت.ولی نگفتم.
فقط اونو کشیدم.توی چندتا نمایشگاه که داشتماین نقاشی رو به دیوار زدم.
خیلی ها با لبخند گفتن:«بچه هه چه جایی نشسته».
خب آره،وقتی بچه ای هرجوردوست داری،ببین و آرزو کن.
هر جور دلت میخوادخواب ببین.
وقتی بچه ای شب قبل از خواب دعا کن که:
«خداوندا،مرا ببخش که شب ها پشت به تو می خوابم».
یه فرشته می گفت:وقتی بچه،بچه بود،نمیدونست که بچه اس
پس راهشو گرفت و پای پیاده رفت تا ماه.