تبليغاتX
اسبم را برای خداوند میبرم

 


 

 

 

 تشنه ی ابدی

 

دور زمین میگرده.دور همه ی بیابون های زمین.بیابون های داغی که

 

داغی شون انگار سرخ شدن.مثل یه سکه ی سرخ.مثل سکه ی خورشید.

 

«تشنه ی ابدی»100در100 سانتی متری هی دور خودش میگرده.

 

سرخ و سپیدموی کشیدمش.دوتا کوهان داره.توی همین دوتا برای خودش

 

یه ذره آب داره.ولی دلشبه حال لاک پشت ها سوخت.

 

آب رو داد به اونا.آخه مردمان قدیم می گفتن زمینکه خیلی گرده ،رو

 

پشت لاک پشت ایستاده.وگرنه زمین می افتاد و می رفت به ابدیت.

 

خب،شتر تشنه ی من این «تشنه ی ابدی»،که دور همه ی بیابون های

 

زمین میگرده،آب رو داد به لاک پشت ها.که زمین رو نگه دارن.

 

انقدر رفت و رفت تا رسید به چهارتا رودخونه.

 

چهار طرفش چهار تا رودخونه بود با چهارتا طلسم سفید.ولی

 

رودخونه ها هرکدوم یه نگهبان داشت.نگهبان های سرسبز.

 

شتر من فکر کرد عیب نداره،من که قراره تا ابد تشنه باشم؛پس رفت

 

دور زمین گشت.دور زمینی که گرده.سرخه،مثل سکه ی خورشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ژیلا |