
جشن تولد
بعد میشه شونزده سالت،بعد و بعدتر و بعدترها میشه نود سالت.
فقط من دوست ندارم،حتی ماهی هام دوست دارن براشون تولد بگیریم.
دوست دارن به جای بادکنک،حباب های رنگی و جلبک و شقایق دریایی بزنیم ته دریا؛یا لااقل ماهی من دوست داشت.منم براش تولد گرفتم؛توی یه بوم 90در70 سانتی با رنگ روغن.
خیلی خوشحال شد؛از چشماش پیداس.ولی حباب رنگی پیدا نکردم؛بادکنک زدم.
پری دریایی اومد براش آواز خوند:«هرگز تو را ندیده بودم وقتی در حبابی بدنیا آمدی...............هرگز تو را نشنیده بودم وقتی طعمه ی قلاب شدی...............هرگز فراموشت نمی کنم تا در تنگ بلور اسیر نشوی».
ولی الان «جشن تولد» رو ندارم؛نمیدونم ماهی من کجاس.گمونم رفت دنبال ماهی سیاه کوچولو.....یعنی امیدوارم رفته باشه.