
عروسک من
کاش عروسکم رو پیدا می کردم که بچگی مو پیدا کنم.
عروسک من ،می شد بچه ام و من مادرش.وقتی بازی و قصه
خسته ام می کرد،عروسکم می شد بالش.سرمو میذاشتم روی
ابرهای آسمونش و می رفتم به خیال های دور؛اونم یه چشمش رو
می دوخت به خورشید.بعد نصفه صورتش مث چمنزار سبز و خنک
می شد.
عروسک من 100در90 سانتی متره.پاهای بزرگ و سفیدش،مث کوه های برفی،سرده.
آمدی
اون توی کتابخونه آشیونه کرده بود.
وقتی کوچیک بود،زرد بود.کم کم پشت اش پرهای قرمز در
اومد و نگاهش مهربون شد.گاهی آواز میخوند و اون آدمه
دستشو میزد زیر چونه اش و گوش می کرد.وقتی حسابی به هم
عادت کردن،یکهو پرنده پرید و رفت.
آدمه هی چشم دوخت به سیاهی شب.دنبال زردی و قرمزی اون
گشت.انقدر که چشمای خودشم اون رنگی شد
تا يه شب بارونی که سر تا پاش ابری شده بود مث
آسمون......و مث همیشه یه دستش رو بالا گرفته بود......پرنده اومد.