سال نو.تکنیک ترکیبی-۲۵در۲۵سانتی متر

حوض و بهار و حیاط-تکنیک ترکیبی-۲۵در۲۵سانتی متر
به روزم http://laklak.pib.ir/
http://www.jilaflor2.blogfa.com/
یک سایت هنری خوب http://www.deviantart.com/
خوب باشید و دنیای بهتری داشته باشید
ژیلا
گذاشته بودم..............ژیلا
پیش گو-۱۰۰در ۱۲۰ سانتی متر-رنگ روغن


پرنده ی بهار-۷۰در۹۰-رنگ روغن

یک طلوع دیگر
یکی بود یکی نبود.زیر این آسمون هفت رنگ،یه خروس سفید بود با شاخ های طلایی.
خیلی ام بزرگ و قوی بود.
اون موقع ها اژدها یه مارمولک ترسو بود به اسم «قو».هیچی دیگه قو انقدر برای خروس گریه زاری کرد تا برای یه شب شاخ های طلایی رو قرض بگیره و شجاع و بزرگ بشه.
قرار گذاشتن فرداش سر طلوع آفتاب قو شاخ هارو پس بیاره.
ای دیگه روزگار...............قو با شاخ ها شد اژدهای آتشدار و خروس کوچیک و سبز و نارنجی شد و تاج و غبغب سرخ درآوورد.
فرداش سر طلوع ،قو یا همون اژدها نیومد.هی خروس صداش کرد:«قو قو قوقولی قو....»
ولی هنوزم که هنوزه قو نیومده که نیومده.
بزرگواران-رنگ روغن-۵۰در۸۰
......................................................
لک لکی بر دیوار خانه ام...به روزه...ژیلا




اینم آدم برفی منه....اینجام سرزمین بازیچه های منه
میدونم یه کم عجیب غریبه که اینجا دریا بنفشه و زمین نارنجی
وبرفم اصلا سفید نیست .....ولی خب دیگه به جاش از آسمونش
آدم برفی میباره....۵۰در۷۰ رنگ روغن
غول گاوسر و درخت زندگی هزاران سال در نبرد بودند...
تا اینکه جوجه ی درخت زندگی از آشیونه افتاد زمین......حالا
یکی باید نجاتش می داد و اون کسی نبود جز
گاوسر دوست قدیمی که اونقدرهام بداخلاق نیست
آخه اون میگه:بچه باید پیش مادرش باشه....
پایان نبرد ۹۰در۱۲۰ و رنگ روغن
آمدی
اون توی کتابخونه آشیونه کرده بود.
وقتی کوچیک بود،زرد بود.کم کم پشت اش پرهای قرمز در
اومد و نگاهش مهربون شد.گاهی آواز میخوند و اون آدمه
دستشو میزد زیر چونه اش و گوش می کرد.وقتی حسابی به هم
عادت کردن،یکهو پرنده پرید و رفت.
آدمه هی چشم دوخت به سیاهی شب.دنبال زردی و قرمزی اون
گشت.انقدر که چشمای خودشم اون رنگی شد
تا يه شب بارونی که سر تا پاش ابری شده بود مث
آسمون......و مث همیشه یه دستش رو بالا گرفته بود......پرنده اومد.
گرمای سبز
تا حالا انقدر گرم ات شده که ببینی رنگت داره می پره؟بعد زرد بشی؟
بعد سفید بشی؟سفیده سفید؟
این بچه ی سفید من از گرما س که مث(( از ما بهترون))سفید
شده.انقدر گرمش شده که دیگه خورشید براش سرده.سرد مث دشت
های سر سبز.
از خونه اش آتیش می باره.پنجره اش شده مث آفتاب،زرده زرد.
پس تا حالا انقدر گرم ات شده که این بچه ی یک متری و رنگ روغنی
رو بتونی حس کنی؟

جشن تولد
بعد میشه شونزده سالت،بعد و بعدتر و بعدترها میشه نود سالت.
فقط من دوست ندارم،حتی ماهی هام دوست دارن براشون تولد بگیریم.
دوست دارن به جای بادکنک،حباب های رنگی و جلبک و شقایق دریایی بزنیم ته دریا؛یا لااقل ماهی من دوست داشت.منم براش تولد گرفتم؛توی یه بوم 90در70 سانتی با رنگ روغن.
خیلی خوشحال شد؛از چشماش پیداس.ولی حباب رنگی پیدا نکردم؛بادکنک زدم.
پری دریایی اومد براش آواز خوند:«هرگز تو را ندیده بودم وقتی در حبابی بدنیا آمدی...............هرگز تو را نشنیده بودم وقتی طعمه ی قلاب شدی...............هرگز فراموشت نمی کنم تا در تنگ بلور اسیر نشوی».
ولی الان «جشن تولد» رو ندارم؛نمیدونم ماهی من کجاس.گمونم رفت دنبال ماهی سیاه کوچولو.....یعنی امیدوارم رفته باشه.

آزادی...............یعنی آزادترین؟مث یه پروانه؟؟ میشه مام پروانه بشیم؟؟؟
ولی همه اش که این نیست؛حتما بچه ها ما رو توی کف دستاشون زندونی میکنن.
پروانه زندونی بوده که حالا آزادترینه؛توی شکم «مادر جهان» بوده.همون شیر بالدار بارور؛پروانه اونجا از پیله در اومده و زنده مونده ؛تا یه روز ،یه بچه،ازش پرسیده:«چرا اینجایی؟من بدنیا اومدم.......تو هم بیا».
این شد که شکم «مادر جهان»باز شد و با پروانه ،زندگی و آزادی
و آزادترینی،اومد به جهان.برای همینه که ما همه مون دنبالش می گردیم؛
آخه آزادی مث یه پروانه، همه اش از یه گل میره به یه گل دیگه و
همه اش میگه:«گلی نیافتم».
نگفتم که آزادترینم 50در100 سانتی متره و معلومه دیگه با رنگ روغن
به دنیا اومده.

آدم های اون قبیله ساز میزدن.همون قبیله ای که سازهای عجیبی داشتن.ساقه های
نیزار رو خالی می کردن وبا شن های ساحلی پر میکردن،یا خرده های صدف.
وقتی کنار گوشم تکونش می دادم ،صدای دریا میداد،صدای شناوری میداد.
صدای سلطان شناور دریا.راز شناوری رو برام نگفت.خیلی دل نازکه.
گاهی ناله میکنه.تو اعماق دریا ناله میکنه.گاهی انقدر دلش می گیره
که خودکشی میکنه.
ولی اینجا توی «راز شناوری» من که۱۰۰ در100سانتی متره،زنده ست.
چند نفربا قایق رفتن دیدن که زنده ست.
این یه خواب بود.خواب قایق های کاغذی سرخ دیدم.مادرهای اون قبیله
قایق ها رو به بچه ها نشونمیدادن.
اون ساز چقدر سرخه؛صداش هم سرخه؛دلش هم سرخه.
«شناور» من رازش رو فقط تو گوش دریا گفت.
دریا تو گوش قایق های کاغذی گفت.
قایق های کاغذی تو گوش من گفتن.
ولی من به هیچکس نگفتم.نمی تونم بگم.آخه یه رازه.

دریا شفا میده.بعضی از درخت هام شفا میدن.تو گذشته های دور،
پرنده هایی بودن که اونام شفا میدادن.
آدم وقتی به شفا فکر میکنه به یاد بیماری می افته.
آبی دور کننده اس.آبی دریا،آبی خرمهره،آبی نظرقربونی.شاید برای همین یه
بچه روستایی همیشه به شاخ بزغاله ی عزیزکرده اش مهره ی آبی می بنده.
این«شفاگر» من 80در40سانتی متره.اون یه خدای شفاگره با سرپرنده.
صاحب آبهای جهان بود.وقتی میخواست طوری شفا بده که بیمارش قوی بشه یا
اصلارویین تن بشه،یه شیرنر باخودش همراه می کرد،
یه شیر غرنده با یال پریشان.
امروز چقدر باد میاد.همه ی برگ های زرد دارن می ریزن.درخت ها دارن
میرن واسه خواب زمستونی.پای یه درخت گردو سنگ نمک چال کردم؛
دارکوب نشسته بود روش؛همین هفته ی پیش.یه باغبون پیر یادم داد.
گفت برای شفای درخته.شاید شفا ببینه.
مثل اون ماهی که تودست شفاگر منه.توتاریکی ایستاده.
راستی گفتم باد می اومد.گندم ها توی باد چه موجی برمیدارن.
مثل دریا میشن،همون دریایی که زیر پای شیرغرنده اس.
نیمه های تابستون میرم ببینم گردوها سفیدن یا نه.
کاشکی دارکوبه بازم بیاد.جلوی پنجره ام چشم انتظارشم،حتما میاد.

تشنه ی ابدی
دور زمین میگرده.دور همه ی بیابون های زمین.بیابون های داغی که
داغی شون انگار سرخ شدن.مثل یه سکه ی سرخ.مثل سکه ی خورشید.
«تشنه ی ابدی»100در100 سانتی متری هی دور خودش میگرده.
سرخ و سپیدموی کشیدمش.دوتا کوهان داره.توی همین دوتا برای خودش
یه ذره آب داره.ولی دلشبه حال لاک پشت ها سوخت.
آب رو داد به اونا.آخه مردمان قدیم می گفتن زمینکه خیلی گرده ،رو
پشت لاک پشت ایستاده.وگرنه زمین می افتاد و می رفت به ابدیت.
خب،شتر تشنه ی من این «تشنه ی ابدی»،که دور همه ی بیابون های
زمین میگرده،آب رو داد به لاک پشت ها.که زمین رو نگه دارن.
انقدر رفت و رفت تا رسید به چهارتا رودخونه.
چهار طرفش چهار تا رودخونه بود با چهارتا طلسم سفید.ولی
رودخونه ها هرکدوم یه نگهبان داشت.نگهبان های سرسبز.
شتر من فکر کرد عیب نداره،من که قراره تا ابد تشنه باشم؛پس رفت

دیدار
چرا ترسیده؟ شایدم تعجب کرده یا مطمئن نیست؟
به هرحال فقط یه بال داره،اونم طرف راست.هنوزم مهربونه.
همه ی فرشته ها مهربونن.
اون حیوون که بهش کارینداره؟سرشو انداخته پایین.
پس حتما مطیع و بردباره،وگرنه پشت اش لاک نداشت.
وگرنه دم بلندشو بالا نمی برد که تکون بده.
تازه،دست و پاهاش چنگال نداره.
چقدر کنار هم راضی هستن.اومدن به دیدار هم. پشت شون سرخه.
همین نشونه ی مهربونیه،نشونه ی دوستی و عشق.
فرشته انقدر به خاک افتاده و بلند شده،زانوهاش پینه بسته.
خب،فرشته اس دیگه.هروقت بالای سر یک نفر بوده؛همه ی عمرشو
بالای سر کسانی بوده.
کاشکی یه بادبادک داشتم.
کاشکی یه باغچه داشتم.
کاشکی چند تا قاصدک توی لیوانم می نشستن.
چرا قاصدک ها فقط سفیدن؟کاشکی قرمز بودن،آبی بودن،زرد بودن.
«دیدار» 90در120 سانتی متر کشیدم با قرمزوقلم22 .
این دفه تو نمایشگاهم همه گفتن:«وای».
همه بیشترفرشته رو دوست داشتن؛خودم بیشر اون حیوون
سر به زیرو دوست دارم.خیلی معلومه که مهربونه.
چند نفر خواستن بخرن و ببرندش به خونه شون.بهانهآووردم و نفروختم.
هنوزم دارمش ولی شاید این دفه فروختم،شایدم نه.
سه شنبه ها بارون میاد.کاشکی یه اسب داشتم؛
هیچ وقت نداشتم.

خواب گربه
گربه ها هم خواب می بینن.خواب ماهی می بینن.خواب آبی می بینن.
بعضی هاشونفقط می خوابن و اصلا خواب نمی بینن،فقط خروپف می کنن.
یه بار خواب یه گربه ی آبی دیدم.چشمش زرد بود و تنش نارنجی.
نمیدونم چند سالم بود؛ده سال یا هزارسال.
تا یادمه این یکی رو70در100سانتی متر کشیدم؛بازم رنگ روغن.
نقاشی با رنک روغن روبیشتر دوست دارم.
نه اینکه با آبرنگ و مدادرنگی تا حالا نکشیده باشم،کشیدم.
خدا کنه گربه هه ماهی هارونگیره؛یا با یکی دوتاشون سیر بشه.
شاید یکی شون مثل ماهیسیاه کوچولو بخواد از برکه بره بیرون و ببینه،
وای چه دریایی و برگرده بقیه رو خبر کنه.
گربه هه اگر می دونست یه زمونی توی مصر می پرستیدنش،
دیگه اینجا نمی موند.
اگر میدونست سیاه باشه خیلی ها میگن بد شگونه،بازم اینجا نمی موند.
من که میگم گربه ها همیشه یا خیلی گرسنه ان یا خیلی سیر.
مردم میرن دخیل می بند ن که بچه دار بشن.چرا کسی دخیل نمی بند ه که گربه
ماهینگیره؟ که شیر، آهو نگیره؟که مار، نیش نزنه؟
درخت نظرکردهتوی یه دشت دور.از اون درخت ها که ازشون پارچه ها
و زنجیرهای زیادی آویزونه.
شایدم نذرکردم:«خدایا هیچ زنده ای گرسنه نمونه».بعد که از اون دشت دور
برگشتم،حتما بارون میاد.شایدم باد بیاد و یه برگ زرد بیفته روی شونه ام.

هلال
فکرمو جمع و جور کردم.به هلال ماه خیره شدم.
عجب بچه ی شیطونی،رفته نشسته روی ماه.
وقتی بچه بودم،دوست داشتم روی ماه راه برم،لی لی کنان راه برم..
خب نشد،نمیشه. راستی،مراسم چی شد؟مراسم آشنایی؟
یه دفتر برداشتم.نوک چند تا خودکارو امتحان کردم تا یکی برداشتم.
لباسم حتما بایدبنفش باشه،که هست.فکر کردم،خوبه فال بگیرم.
دست بردم به کتاب های شعرو یکی شو با چشم بسته باز کردم.اومد:
((دست هایم را در باغچه می کارم.......سبزخواهد شد........میدانم))
یه کتاب دیگه برداشتم و باز کردم.اومد:«بی زحمت برام یه بره بکش».
خروس باغ روبرو میخونه؛گنجشک ها تو باغچه دارن
خرده نون هایی روکهمن براشون ریختم،با سروصدا میخورن؛
هنوزم صدای دزدگیرهای ماشین هادر نیومده.
روی جلد کتابی که روبرومه،دیو سفید بالای دست های رستم
به هوا رفته و داره شکست میخوره.
پس همه چیز خوبه و مراسم آشنایی رو شروع میکنم.
«هلال» رو با رنگ و روغن کشیدم.90در120 سانتی متره.
زرد شماره ی ۱۳ استفاده کردم؛هیچ وقت دوست نداشتم بگم 1+12
بچه هه یه هلالم گرفته تو دستش.عجب کار معرکه ای کرده.
کاشکی منم پهلوشنشسته بودم.شاید میذاشت منم به هلال دست بزنم.
اگه گفته بودم همیشه دلم می خواست،شاید میذاشت.ولی نگفتم.
فقط اونو کشیدم.توی چندتا نمایشگاه که داشتماین نقاشی رو به دیوار زدم.
خیلی ها با لبخند گفتن:«بچه هه چه جایی نشسته».
خب آره،وقتی بچه ای هرجوردوست داری،ببین و آرزو کن.
هر جور دلت میخوادخواب ببین.
وقتی بچه ای شب قبل از خواب دعا کن که:
«خداوندا،مرا ببخش که شب ها پشت به تو می خوابم».
یه فرشته می گفت:وقتی بچه،بچه بود،نمیدونست که بچه اس
پس راهشو گرفت و پای پیاده رفت تا ماه.